
تو راه برگشت از احیا ، منو مامانمو زنداداش کوچیکه داشتیم پیاده میومدیم خونه ... منم که همش میترسیدم نصف شبی تو کوچه های خلوتیمو اینا و غر میزدمو هی میگفتم زودتر بیاین ، بیاین تو پیاده رو ، کیفتونو سفت بچسبین و ازینجور حرفا .. یه دفعه یه ماشین کنارمون ترمز زد گفت خانووما ببینم کدومتون خوشگل تره
تااااا برگشتم ببینمشو جیغ بزنم یه دفعه دیدم بابامه
تا اومدم دهنمو باز کنم یه چیزی بهش بگم گفت همتون زشتین و قاه قاه خندیدو گازو گرفتو رفت 
باورتون میشه ... رفت
خلاصه با همون ترسو لرز و ادامه غر ها رفتیم خونه :/
این اخه باباعه من دارم ؟؟ -__-
برچسب:
نویسنده: مانی نظری