خرید بک لینک

درباره سایت

تیک تاک لحظه ها

آخرین مطالب

امکانات وب

درگوشم گفت ..

+ ببین ..

- جونم ؟

+ دوستِ من میشی ؟؟

- آررره حتما .. ( با لبخند)

+ آخ جوون ، فقط به مامانم نگیااا اگه بفهمه وقتی بریم یزد منو میزنه ..

- باشه ... باشه ... ( با خنده )

از گوشم فاصله گرفت و محکم گفت: اسمم سهیلِ ..

و دوستیم با پسرک 6 ساله شروع شد :)) تمام اون یک و نیم روزی که پیش مسافر کوچولوی یزدی بودم ، حواسش 6 دانگ به من بود .. هر جا میخواستم برم دنبالم میومد ، درو باز می کرد ، موقع غذا کنارم میشست ، خسته میشد سرش رو ، روی پام میذاشت و میخوابید ، حتی وقتی بابام به شوخی به خواهرش گفت گوشواره هاتو میدی به دختر من وقتی دید خواهرش دو دله ، گفت من خودم گوشامو میدم به دخترت :)) عزیز دلم ...

تو رفاقتش حتی از جونش مایه میذاشت ..

حیف زمانی داشتم از پیشش میرفتم خواب بود .. مطمئنا وقتی بیدار شده کلی گریه کرده .. پسری که تو بیداریش حتی یک ثانیه از من فاصله نمی گرفت ...

شاید دیگه نبینمت یا وقتی ببینمت خیلی بزرگ شده باشی اما دوست دارم مرد کوچک با روح بزرگ ..سهیل.

برچسب: 458 socom,45,45 years,45000 wild horses,4506,t,45 days from today,45 degree angle,458 socom ammo,45 acp,45 cm to inches, نویسنده: مانی نظری تاريخ: چهارشنبه 24 شهريور 1395 ساعت: 9:12

صفحه بندی